تبليغاتX
تنهايي - گلدان خالی
تنهايي و خداوند
نگاهي مانده در گلدان خالي كنار آرزوهاي خيالي سكوتي يخ زده در جان ديوار بهاري گم شده در جان قالي ميان آينه،دلتنگ بودم نگاهي ساده و بي رنگ بودم گرفته،ساكت و غمگين و خاموش شبيه تكه اي از سنگ بودم كسي در من سكوتم را ورق زد كسي آهوي قلبم را صدا زد كسي آمد به شهر خوابهايم مرا از آن ور دنيا صدا زد و من آهنگ پايش را شنيدم و من موج صدايش را شنيدم و من از چشمهاي ساكت او هياهوي نگاهش را شنيدم صدايي مهربان نام مرا گفت ندايي گفت برخيزم دوباره و من جاري شدم تا دستهايش و من برخاستم با يك اشاره كنار آرزوهايم قدم زد مرا با خود به قلب قصه ها برد مرا از سايه هاي شب جدا كرد مرا تا بركه نور و صدا برد و من پرواز كردم در نگاهش كتاب چشم او را دوره كردم ميان آن نگاه آسماني دوباره سبز شد چشمان زردم
+ نوشته شده در  86/04/22ساعت 5:53  توسط Hasti |