تبليغاتX
تنهايي - روز قسمت بود....
تنهايي و خداوند

روز قسمت بود

خدا هستي را قسمت مي كرد

خدا گفت:چيزي از من بخواهيد هرچه باشد شما را خواهم داد.سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بخشنده است

وهر كه آمد و چيزي خواست

...يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن

.يكي جثه اي بزرگ خواست يكي چشماني تيز

.يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را

.در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت:

خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي و نه آسمان و نه دريا.........

تنها كمي از خودت به من بده و خدا كمي نور به او داد.نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت:آن كه نوري با خود دارد بزرگ است حتي اگر به قدر ذرهاي باشد

تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگ كوچكي پنهان مي شوي

. و رو به ديگران گفت:كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را خواست

.زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

 

+ نوشته شده در  86/06/12ساعت 11:0  توسط Hasti |