تبليغاتX
تنهايي
تنهايي و خداوند
نامه ات را باز كردم

آرميدم، ايستادم

روي شن ها راه رفتم

در خيالم با تو بودم

شعرهايم را براي ماه خواندم

با ستاره گفتگو كردم

باد با ما بود

ابر تنها بود

ليك او را بر زمين خواندم

قطره قطره بر زمين امد

جشن پيوند

قطره و شبنم

جيرجيركها

سرود عشق سردادند

+ نوشته شده در  86/04/30ساعت 21:24  توسط Hasti | 
نامه ات را خواندم

نامه اي كه هرگز

ننوشتي آن را 

و پستش نكردي

نامه ات را خواندم

از نگاهت،چشمت

نامه ات پيدا بود

كلماتش جاري

مثل اشكي كه فرو ميريزد

 

 

+ نوشته شده در  86/04/30ساعت 20:49  توسط Hasti | 
دست هاي تو

شيشه بود

مشت من،هميشه سنگ

سينه ات براي اتشي ،وسيع

قلب من،هميشه تنگ

پشت آسمان تو افتاب

پشت اسمان من

لحظه لحظه شب

افتاب تو ستوني از طلا

ماه من تكه تكه از حلب

بي جهت پي نشانه ام نگرد

بي نشانه رفته ام

بي چراغ

سوي گم ترين شب جهان

تو ولي كنار افتاب روشنت بمان

 

+ نوشته شده در  86/04/22ساعت 7:7  توسط Hasti | 
نگاهي مانده در گلدان خالي كنار آرزوهاي خيالي سكوتي يخ زده در جان ديوار بهاري گم شده در جان قالي ميان آينه،دلتنگ بودم نگاهي ساده و بي رنگ بودم گرفته،ساكت و غمگين و خاموش شبيه تكه اي از سنگ بودم كسي در من سكوتم را ورق زد كسي آهوي قلبم را صدا زد كسي آمد به شهر خوابهايم مرا از آن ور دنيا صدا زد و من آهنگ پايش را شنيدم و من موج صدايش را شنيدم و من از چشمهاي ساكت او هياهوي نگاهش را شنيدم صدايي مهربان نام مرا گفت ندايي گفت برخيزم دوباره و من جاري شدم تا دستهايش و من برخاستم با يك اشاره كنار آرزوهايم قدم زد مرا با خود به قلب قصه ها برد مرا از سايه هاي شب جدا كرد مرا تا بركه نور و صدا برد و من پرواز كردم در نگاهش كتاب چشم او را دوره كردم ميان آن نگاه آسماني دوباره سبز شد چشمان زردم
+ نوشته شده در  86/04/22ساعت 5:53  توسط Hasti |