تبليغاتX
تنهايي
تنهايي و خداوند

نام حق به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ...
به نام آنکه کلمه را آفرید و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم ...
 

+ نوشته شده در  86/03/29ساعت 20:14  توسط Hasti | 
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پایز بودم
+ نوشته شده در  86/03/29ساعت 20:13  توسط Hasti | 

نمي دانم به کدام سو گام بردارم ذهنم خسته است و رنگ هميشه شاد فکرم آلوده و دلم ميخواهد تنها پرنده دلم در يک آشيان آرام گيرد و صبر پيشه سازد . و عجيب است اما دلم خدا را ميخواهد آن حس دروني آرامش بخشش را که تهي ميکند هر پليدي را دلم آرامش و تنهايي کنار دريا را ميخواهد . دفتر زندگي ام ورق خورده و قلم اميد من بدون جوهر مانده ايکاش رسوايي آدمها, ترس و عشق آدمها

+ نوشته شده در  86/03/29ساعت 20:11  توسط Hasti |