تبليغاتX
تنهايي
تنهايي و خداوند

دانه كوچك بود و كسي او را نمي ديد

سال هاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچك بود

دانه دلش مي خواست به چشم بيايد اما نمي دانست چگونه.

گاهي سوار باد مي شد و از جلوي چشم ها مي گذشت

گاهي خودش را روي زمينه ي روشن برگ ها مي انداخت

و گاهي فرياد مي زد و مي گفت:

((من هستم من اينجا هستم تماشايم كنيد.))

اما هيچ كس جز پرنده هايي كه قصد خوردنش را داشتند يا حشره هايي كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه مي كردند كسي به او توجه نمي كرد.

دانه خسته بود از اين زندگي،از اين همه گم بودن و كوچكي خسته بود.

يك روز رو به خدا كرد و گفت:

((نه اين رسمش نيست.من به چشم هيچ كس نمي آيم.كاشكي كمي بزرگتر،كمي بزرگتر مرا مي آفريدي.))

خدا گفت:

((اما عزيز كوچكم!تو بزرگي،بزرگتر از آنچه فكر مي كني.حيف كه هيچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادي.رشد ماجرايي است كه تو از خودت دريغ كردي.راستي يادت باشد تا وقتي كه مي خواهي به چشم بيايي ديده نمي شوي خودت را پنهان كن تا ديده شوي.))

دانه كوچك معني حرف هاي خدا را خوب نفهميد اما رفت زير خاك و خودش را پنهان كرد.رفت تا به حرف هاي خدا بيشتر فكر كند.

سال هاي بعد دانه كوچك،سپيداري بلند و با شكوه بود كه هيچ كس نمي توانست نديده اش بگيرد

سپيداري كه به چشم همه مي آمد.  

+ نوشته شده در  86/10/03ساعت 12:53  توسط Hasti | 

پرنده بر روي شانه هاي انسان نشست.

انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت:اما من درخت نيستم،تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي.

پرنده گفت:من فرق درخت ها و آدم ها رو خوب مي دونم.اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگترين اشتباه ممكن بود.پرنده گفت:راستي چرا پرزدن رو كنار گذاشتي؟

انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.

پرنده گفت،نمي داني توي آسمان چه قدر جاي تو خالي است

انسان ديگر نخنديد

انگار ته ته خاطراتش چيزي رو به ياد آورد.چيزي كه نمي دانست چيست.

شايد يك آبي دور يك اوج دوست داشتني.پرنده گفت:غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پرزدن از يادشان رفته است.

درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود.

پرنده اين رو گفت و پر زد

انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد

آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت:

يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟

زمين و آسمان هر براي تو بود.اما تو آسمان را نديدي.

راستي عزيزم بالهايت را كجا گذاشتي؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد

آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست
+ نوشته شده در  86/08/17ساعت 12:5  توسط Hasti | 

سلام به همه دوستاي گل و عزيزم

از اينكه هميشه بهم سر مي زديد و منو مورد لطفتون قرار مي داديد ممنونم

من از اين به بعد ماهي يك بار آپ مي كنم و بهتون سر مي زنم.خوشحال ميشم كه بهم سر بزنيد

*******************************************

دل من خستگيات خيلي زياده مي دونم

دل من تنهاييات پر از سواله مي دونم

دل من خنديدنت فقط تو خوابه مي دونم

دل من آرزوهات نقش برآبه مي دونم

دل من تحملت مثه يه كوهه مي دونم

دل من عاشقيات مثه جنونه مي دونم

دل من صبوري و كسي سراغت نمي ياد

دل من خسته اي و صدا ازت درنمي ياد

دل من اميد فقط بايد خدا باشه

دل من تنهاييات بايد پر از دعا باشه

 *********************                 *************************

كاشكي اون لحظه آخر،اشكامو تو ديده بودي

كه شايد دلت مي سوختو،حالا تو نرفته بودي

حالا بي تو پر دردم،پرترديدمو و وحشت

بي تو بودن خيلي تلخه،مثه مرگه توي غربته

همه شبهاي بي تو،اشك حسرت تو چشامه

من كه باورم نميشه،شايدم خوابي باهامه!

مي دونم برنمي گردي،مي دونم دوستم نداري

تو دوري از من،من خزونم،تو بهاري

كاشكي هرلحظه كه نيستي،ببيني چقدر ضعيفم

كه شايد دلت بسوزه،واسه اين قلب نحيفم

بي تو بودن مثه مرگه،مثه مردن توي خوابه

عزيزم،تنهايي سخته،مثه عشق بي جوابه

اما تو رفتي و حالا،ديگه هيچكي رو ندارم

مثه ابراي بهاري،شب و روز دارم مي بارم

مي دونم عشقت بزرگه،حتي از سرم زياده

مي دونم دلم كوچيكه،طاقت درد نداره

اما عاشقي همينه،اولش خبر نمي ده

واسه مردن پيش چشمات،اون اجازه نمي گيره

رفتي اما تا هميشه،دل بهونتو مي گيره

بي وفايي اما قلبم،هميشه واست ميميره

 

+ نوشته شده در  86/06/28ساعت 18:13  توسط Hasti | 

روز قسمت بود

خدا هستي را قسمت مي كرد

خدا گفت:چيزي از من بخواهيد هرچه باشد شما را خواهم داد.سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بخشنده است

وهر كه آمد و چيزي خواست

...يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن

.يكي جثه اي بزرگ خواست يكي چشماني تيز

.يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را

.در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت:

خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي و نه آسمان و نه دريا.........

تنها كمي از خودت به من بده و خدا كمي نور به او داد.نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت:آن كه نوري با خود دارد بزرگ است حتي اگر به قدر ذرهاي باشد

تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگ كوچكي پنهان مي شوي

. و رو به ديگران گفت:كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را خواست

.زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

 

+ نوشته شده در  86/06/12ساعت 11:0  توسط Hasti | 

خيلي وقت است  كه دنبالت مي گشتم

اما هر بار نواميدتر ،تو را نمي يافتم

بار اول در كنار دريا مي دويدي

و ردپاهايت را موج هاي سرخوشي كه خبر از روياهاي دل من نداشت

با شن ريزه هاي اعماق درياها مي پوشاند

بار دوم در كويري به دنبالت بودم

و ردپاهايت را بادي ميانه برهم زن نو پر هياهو پر از خاك مي كرد

بار سوم زمستان بود مي پنداشتم كه برف رد پاي تو را بر من اشكار خواهد كرد

ما دانه هاي برف با هزار ناز و عشوه براي سر شكستگي من هم كه شده اعماق رد پايت را مي پوشاندند

ايا ديگر اميددي هست

باور نكردني است

تو را مي بينم

تو هستي و امده اي

+ نوشته شده در  86/05/22ساعت 11:1  توسط Hasti | 
قسم به آن ستاره ها

كه لحظه لحظه با من است

قسم به موج اشك چشم

كه غم گرفته قلب خسته ام

تو آخرين گلايه اي

تو آخرين تبسمي

چه عاشقانه ديدمت

چه عاشقانه خواندمت

اگر گل اميد تو

دوباره باز بشكند

تمام لحظه هاي من

پر از ستاره مي شود

 

 

+ نوشته شده در  86/05/02ساعت 11:31  توسط Hasti | 
نامه ات را باز كردم

آرميدم، ايستادم

روي شن ها راه رفتم

در خيالم با تو بودم

شعرهايم را براي ماه خواندم

با ستاره گفتگو كردم

باد با ما بود

ابر تنها بود

ليك او را بر زمين خواندم

قطره قطره بر زمين امد

جشن پيوند

قطره و شبنم

جيرجيركها

سرود عشق سردادند

+ نوشته شده در  86/04/30ساعت 21:24  توسط Hasti | 
نامه ات را خواندم

نامه اي كه هرگز

ننوشتي آن را 

و پستش نكردي

نامه ات را خواندم

از نگاهت،چشمت

نامه ات پيدا بود

كلماتش جاري

مثل اشكي كه فرو ميريزد

 

 

+ نوشته شده در  86/04/30ساعت 20:49  توسط Hasti | 
دست هاي تو

شيشه بود

مشت من،هميشه سنگ

سينه ات براي اتشي ،وسيع

قلب من،هميشه تنگ

پشت آسمان تو افتاب

پشت اسمان من

لحظه لحظه شب

افتاب تو ستوني از طلا

ماه من تكه تكه از حلب

بي جهت پي نشانه ام نگرد

بي نشانه رفته ام

بي چراغ

سوي گم ترين شب جهان

تو ولي كنار افتاب روشنت بمان

 

+ نوشته شده در  86/04/22ساعت 7:7  توسط Hasti | 
نگاهي مانده در گلدان خالي كنار آرزوهاي خيالي سكوتي يخ زده در جان ديوار بهاري گم شده در جان قالي ميان آينه،دلتنگ بودم نگاهي ساده و بي رنگ بودم گرفته،ساكت و غمگين و خاموش شبيه تكه اي از سنگ بودم كسي در من سكوتم را ورق زد كسي آهوي قلبم را صدا زد كسي آمد به شهر خوابهايم مرا از آن ور دنيا صدا زد و من آهنگ پايش را شنيدم و من موج صدايش را شنيدم و من از چشمهاي ساكت او هياهوي نگاهش را شنيدم صدايي مهربان نام مرا گفت ندايي گفت برخيزم دوباره و من جاري شدم تا دستهايش و من برخاستم با يك اشاره كنار آرزوهايم قدم زد مرا با خود به قلب قصه ها برد مرا از سايه هاي شب جدا كرد مرا تا بركه نور و صدا برد و من پرواز كردم در نگاهش كتاب چشم او را دوره كردم ميان آن نگاه آسماني دوباره سبز شد چشمان زردم
+ نوشته شده در  86/04/22ساعت 5:53  توسط Hasti | 
تو از عبور جاده ها مرا بهانه كن فقط به رنگ عاشقانه مرا بهانه كن فقط من از عبور جاده ها نشاني تو خوانده ام تو بيا و با دلت مرانشانه كن فقط
+ نوشته شده در  86/04/13ساعت 7:28  توسط Hasti | 
يه روزي عكس تو را خواهم كشيد طعم خوش با تو بودن را خواهم كشيد يه روز به خاطرت مي ميرم اما يه روز با عشق تو نفس خواهم كشيد يه روزي با هم ديگه راضي مي شيم راضي به نواختن سازي مي شيم اما حيف روز اول سازمم شكست تمام تاروپودش از هم گسست فهميدم ساز تو با من جور نبود به همين دليل قلبم ازت گذشت
+ نوشته شده در  86/04/13ساعت 7:16  توسط Hasti | 
 

 

 

يه روزي عكس تو را خواهم كشيد

طعم خوش با تو بودن را خواهم كشيد

يه روز به خاطرت مي ميرم

اما يه روز با عشق تو نفس خواهم كشيد

يه روزي با هم ديگه راضي مي شيم

راضي به نواختن سازي مي شيم

اما حيف روز اول سازمم شكست

تمام تاروپودش از هم گسست

فهميدم ساز تو با من جور نبود

به همين دليل قلبم ازت گذشت

 

 

 

+ نوشته شده در  86/04/09ساعت 8:2  توسط Hasti | 

نام حق به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ...
به نام آنکه کلمه را آفرید و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم ...
 

+ نوشته شده در  86/03/29ساعت 20:14  توسط Hasti | 
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پایز بودم
+ نوشته شده در  86/03/29ساعت 20:13  توسط Hasti | 

نمي دانم به کدام سو گام بردارم ذهنم خسته است و رنگ هميشه شاد فکرم آلوده و دلم ميخواهد تنها پرنده دلم در يک آشيان آرام گيرد و صبر پيشه سازد . و عجيب است اما دلم خدا را ميخواهد آن حس دروني آرامش بخشش را که تهي ميکند هر پليدي را دلم آرامش و تنهايي کنار دريا را ميخواهد . دفتر زندگي ام ورق خورده و قلم اميد من بدون جوهر مانده ايکاش رسوايي آدمها, ترس و عشق آدمها

+ نوشته شده در  86/03/29ساعت 20:11  توسط Hasti |