تبليغاتX
ღ♥ღ تـــــــــنهایی ღ♥ღ

ღ♥ღ تـــــــــنهایی ღ♥ღ

●ღ✿ღ تـــــــــنهایی و خــــــــــــــــــــــــداو نـــــــــــــد ●ღ✿ღ

ღ♥ღ,.-~*`*•ღ♥ღ~*´ خـــــــــداحافـــــظ ¯¨`*•¸ღ♥ღ,.-~*`*•~¸.ღ♥ღ

 

 

مـــــن بــه آمـــــار زمــــین مـــــشکوکم

اگـر ایـــن ســـطح پـــر از آدم هاســـــــــت

پـــــس چرا ایــن همـــه دل ها تـــــــــنهاست

چه کســـی می دانــــد که تـــو در پـــیله تـــــــــنهایی خود تـــــــــنهایی

چه کســـی می دانــــد که تـــو در حســـرت یک روزنــه در فردایــی

پـــیله ات را بگشـــا آبی دریـــــاها

تـــو خــود دریـــــایــی 

تـــو بــه انــــدازه پـــرهای همـــه پـــروانه ها زیبـــــایــی

   

  

ســــــــــلام دوســـت های گلـــم

مـــــــــــرسی از اینکه مـــثل هـــــمـــــیـــشــــه بــه یـــــادم بـــودیـــــد

ایــــن آخریــــن آپـــــ مـــــنه

توی این مـــــدت دوســــــت های خــــیلی خــــوبی پـــیدا کردم  

که هــــمــــیـــشــــه به یـــــادم بـــودند

دلمــــــــــــــ برای هـــــمـــتون تـــــــــنگ مــــیشــــه ولی این رو بـــدونـید که

هــمـــیـــشــه بــه یـــــاد تـــون هســــــتم و بهتون ســـر مــــیــزنـــــم

 امــــــــــــیدوارم هــمـــیـــشــه شـــــــاد و مـــانــــــــا بــاشـید

آرزومـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــند آرزوهای قشنــــــــــــــگتون

 

پ.ن1:از دوســـت خــــوبم که این وب رو برام در ســـت کرد ممــــــــــــــــــــــــــنونم (تـــــــیر86)

پ.ن2:این نوشـته ها مخـــاطب خـــاصی نــــداره شــــــایدم...

پ.ن3: خــــیلی ها می گفتند چرا این قدر غمگینی ولی من اصلا این طور نیســــــتم

پ.ن4: به زودی با یه وب متفاوت مـــیـــام

پ.ن5: همـــه تون رو دوســــــت دارم

پ.ن6: فـــــــــــــــــــــــــرامــــــــــــوشم نکنیــــد

پ.ن7: نـــظر تــون دربــاره وبــم بــگیــــد

پ.ن8: بــا اینـــکه خــــیلی ســخــته ولی خـداحافـــظ

پ.ن9:گاهـــــی یـــــادی نـــــــگاهی

 

 

  آسمونــــــــــ دلتونــــــــــ همیشهــــــــ آفتابــــــــــــــے

 

 اگه مــــیدونســـــتم عزیـــــزم, قســـمـــتــمون مـــــــیشــــه جدایــــی

 دنـــبال رد پـــات نمیــــرفتم تــــا بــدونـــم که تـــو کجایــــی

اگه مـــــیدونســـــتم زمــــــونه, بــا مـــــــنو دل نـــامـــــــــهربونـــه

نـــــمی ذاشــتم حتی یــــادت, تـــوی خـــــاطرم بـــــــمونـــــه ....

 

+ نوشته شده در  89/07/08ساعت 17:20  توسط ღ♥ღهستیღ♥ღ  | 

˙•▪●˙•▪●˙•▪●˙•●قسمت˙•▪●˙•▪●˙•▪●˙•▪

خـدا ما رو برای هـم نمــــــی خواســـت

فقـــط مـــی خواست هـم و فهميده باشيـم

بدونيـــم نيمــــه ی مـا مــال هـم نيســـت

 فقط خواســت نيمـــه مونــو ديـده باشيــم

تمــوم لحظـــــه هـای ايـن تــــب تلـــــخ

خـــدا از حســــرت مـا بـا خبــر بــــود

خــودش ما رو بـرای هم نمی خــواست

خـودت ديــدی دعامـــون بـــی اثر بــود

چـه سختـــه مال هم باشيـــم و بـی هـــم

 مـی بينم مــی ری و مـی بينی مـــی رم

تـو وقتـی هستــــی امــا دوری از مـــن

نـه مــی شــــــه زنــده باشـم نـه بميــرم

نمـــی گــم دل خــور از تقديـــرم امــــا

 تو مـی دونی چه قدر دلگيره اين عشــق

قسمت

+ نوشته شده در  89/06/10ساعت 18:51  توسط ღ♥ღهستیღ♥ღ  | 

--¤•---------¤•----¤•----¤سهم دیگری¤•-----¤•-------¤-¤•--¤

 

خبر به دورترين نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته بي گمان برسد


شکنجه بيشتر از اين که پيش چشم خودت

«کسي که سهم تو باشد به ديگران برسد »


چه مي کني که اگر او را خواستي يک عمر

به راحتي کسي از راه ناگهان برسد


رها کند برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد


رها کني بروند تا دو پرنده شوند

خبر به دورترين نقطه جهان برسد


گلايه اي نکني و بغض خويش را بخوري

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد


خدا کند که نه نفرين نمي کنم که مبادا

به او که عاشق او بودم زيان برسد


خدا کند که فقط اين عشق از سرم برود

خدا کند که فقط آن زمان زنده باشم

سهم دیگری

+ نوشته شده در  89/05/10ساعت 10:30  توسط ღ♥ღهستیღ♥ღ  | 

ღ♥ღ-_-_-_-_-_ـ-ღ♥ღ-_-_-یاد گذشته_-_-_ـ-ღ♥ღ-_-_-_-_-_ـ-ღ♥ღ

یاد بگذشته به دل ماند ودریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

 

خود ندانم چه خطایی کردم

که زمن رشته الفت بگسست

در دلش جایی اگربود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست

 

 هرکجا می نگرم بازهم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

درد عشق است که باحسرت وسوز

بر دل پر شررم چیره شده

 

گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد

ورنه دردیست که مشکل برود

 

 شعر گفتم که ز دل بردارم

بارسنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ای از رویش شد

با که گویم ستم عشقش را

 دختر

+ نوشته شده در  89/04/10ساعت 15:24  توسط ღ♥ღهستیღ♥ღ  | 

๑♥๑♥๑♥๑♥๑♥๑یکی را دوست می دارم๑♥๑♥๑♥๑♥๑♥๑♥๑

يکي را دوست مي دارم ،

ولي افسوس، او هرگز نمي داند .

نگاهش مي کنم شايد بخواند از نگاه من که

 او را دوست مي دارم،

ولي افسوس،

او هرگز نگاهم را نمي خواند.

به برگ گل نوشتم من که

 او را دوست مي دارم،

ولي افسوس،

او برگ گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند.

به مهتاب گفتم: اي مهتاب،

سر راهت به کوي او سلام من رسان و گو که

 او را دوست مي دارم،

ولي افسوس،

يکي ابر سيه آمد ز ره روي ماه تابان را بپوشانيد.

صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت،

بگو از من به دلدارم که

او را دوست مي دارم،

ولي افسوس،

ز ابر تيره برقي جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد.

کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا،

يکي را دوست مي دارم ،

ولي افسوس،

او هرگز نمي داند!!!  

+ نوشته شده در  89/02/25ساعت 11:27  توسط ღ♥ღهستیღ♥ღ  | 

♥*•.♥*•.ღ☆ஜღ☆ஜ♥*•.ღ☆ஜ♥بهار♥*•.♥*•.ღ☆ஜღ☆ஜ♥*•.ღ☆ஜ♥

 

 

نیمی از جهانم برای تو

نیمی برای گنجشک ها

نیمی از دوست داشتنم برای تو

نیمی برای باد

تا کوچه ها را بگردد!

 

نیمی از مهربانیم برای تو

نیمی برای باران

تا بر زمین ببارد!

 

و ناگهان

مرا با نام کوچکم صدا می کنی

گنجشک هایم به سرزمین تو کوچ می کنند

 

و من

با این همه بیابان

که هیچ هم بهار نمی شوند

فصل ها را گم میکنم

 

+ نوشته شده در  89/01/19ساعت 14:47  توسط ღ♥ღهستیღ♥ღ  | 

*´•´¨`•.*.¸ .*´•´¨`دلتنگی*´•´¨`•.*.¸ .*´•´¨`•.*.¸ .*´•´

می دیدم عابری دعا میخرید

می دیدم که عابری دیگر

عشق را گدایی می کرد

شاید گلی پژمرده باشد

شاید

لذتی بود درتبسم

لذتی بود درلمس بهار

لذتی بود در لمس گلبرگ بنفشه

لذتی بود درنگاهی به آسمان

لذتی بود در درک سیاهی شب

لذتی هست...

آری لذتی

عابرهای خیابان دل راصدا کنیم آرام

بگوییم دلم تنگ است

بگوییم دلم برای یک لبخند

برای یک صدا تنگ است

بگوییم دلم برای باران

لبخند یک بهارنارنج

برای استواری سپیدار

برای آواز رود

دلم برای زندگی تنگ است

بگوییم دلم برای دیدنش تنگ است

بگوییم

آرزوی عابران خیابان دل

تن تقدیر را میلرزاند

کسی درشب صدایمان میکرد

من عابری را دیدم

که دلش تنگ بود

وکسی دلتنگی اش را نمی شناخت

 

+ نوشته شده در  88/10/23ساعت 16:15  توسط ღ♥ღهستیღ♥ღ  | 

دانه کوچک بود

دانه كوچك بود و كسي او را نمي ديد

سال هاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچك بود

دانه دلش مي خواست به چشم بيايد اما نمي دانست چگونه.

گاهي سوار باد مي شد و از جلوي چشم ها مي گذشت

گاهي خودش را روي زمينه ي روشن برگ ها مي انداخت

و گاهي فرياد مي زد و مي گفت:

((من هستم من اينجا هستم تماشايم كنيد.))

اما هيچ كس جز پرنده هايي كه قصد خوردنش را داشتند يا حشره هايي كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه مي كردند كسي به او توجه نمي كرد.

دانه خسته بود از اين زندگي،از اين همه گم بودن و كوچكي خسته بود.

يك روز رو به خدا كرد و گفت:

((نه اين رسمش نيست.من به چشم هيچ كس نمي آيم.كاشكي كمي بزرگتر،كمي بزرگتر مرا مي آفريدي.))

خدا گفت:

((اما عزيز كوچكم!تو بزرگي،بزرگتر از آنچه فكر مي كني.حيف كه هيچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادي.رشد ماجرايي است كه تو از خودت دريغ كردي.راستي يادت باشد تا وقتي كه مي خواهي به چشم بيايي ديده نمي شوي خودت را پنهان كن تا ديده شوي.))

دانه كوچك معني حرف هاي خدا را خوب نفهميد اما رفت زير خاك و خودش را پنهان كرد.رفت تا به حرف هاي خدا بيشتر فكر كند.

سال هاي بعد دانه كوچك،سپيداري بلند و با شكوه بود كه هيچ كس نمي توانست نديده اش بگيرد

سپيداري كه به چشم همه مي آمد.  

+ نوشته شده در  86/10/03ساعت 12:53  توسط ღ♥ღهستیღ♥ღ  | 

پرنده بر روي شانه هاي انسان نشست

پرنده بر روي شانه هاي انسان نشست.

انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت:اما من درخت نيستم،تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي.

پرنده گفت:من فرق درخت ها و آدم ها رو خوب مي دونم.اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگترين اشتباه ممكن بود.پرنده گفت:راستي چرا پرزدن رو كنار گذاشتي؟

انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.

پرنده گفت،نمي داني توي آسمان چه قدر جاي تو خالي است

انسان ديگر نخنديد

انگار ته ته خاطراتش چيزي رو به ياد آورد.چيزي كه نمي دانست چيست.

شايد يك آبي دور يك اوج دوست داشتني.پرنده گفت:غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پرزدن از يادشان رفته است.

درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود.

پرنده اين رو گفت و پر زد

انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد

آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت:

يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟

زمين و آسمان هر براي تو بود.اما تو آسمان را نديدي.

راستي عزيزم بالهايت را كجا گذاشتي؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد

آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست
+ نوشته شده در  86/08/17ساعت 12:5  توسط ღ♥ღهستیღ♥ღ  | 

سلام

سلام به همه دوستاي گل و عزيزم

از اينكه هميشه بهم سر مي زديد و منو مورد لطفتون قرار مي داديد ممنونم

من از اين به بعد ماهي يك بار آپ مي كنم و بهتون سر مي زنم.خوشحال ميشم كه بهم سر بزنيد

*******************************************

دل من خستگيات خيلي زياده مي دونم

دل من تنهاييات پر از سواله مي دونم

دل من خنديدنت فقط تو خوابه مي دونم

دل من آرزوهات نقش برآبه مي دونم

دل من تحملت مثه يه كوهه مي دونم

دل من عاشقيات مثه جنونه مي دونم

دل من صبوري و كسي سراغت نمي ياد

دل من خسته اي و صدا ازت درنمي ياد

دل من اميد فقط بايد خدا باشه

دل من تنهاييات بايد پر از دعا باشه

 *********************                 *************************

كاشكي اون لحظه آخر،اشكامو تو ديده بودي

كه شايد دلت مي سوختو،حالا تو نرفته بودي

حالا بي تو پر دردم،پرترديدمو و وحشت

بي تو بودن خيلي تلخه،مثه مرگه توي غربته

همه شبهاي بي تو،اشك حسرت تو چشامه

من كه باورم نميشه،شايدم خوابي باهامه!

مي دونم برنمي گردي،مي دونم دوستم نداري

تو دوري از من،من خزونم،تو بهاري

كاشكي هرلحظه كه نيستي،ببيني چقدر ضعيفم

كه شايد دلت بسوزه،واسه اين قلب نحيفم

بي تو بودن مثه مرگه،مثه مردن توي خوابه

عزيزم،تنهايي سخته،مثه عشق بي جوابه

اما تو رفتي و حالا،ديگه هيچكي رو ندارم

مثه ابراي بهاري،شب و روز دارم مي بارم

مي دونم عشقت بزرگه،حتي از سرم زياده

مي دونم دلم كوچيكه،طاقت درد نداره

اما عاشقي همينه،اولش خبر نمي ده

واسه مردن پيش چشمات،اون اجازه نمي گيره

رفتي اما تا هميشه،دل بهونتو مي گيره

بي وفايي اما قلبم،هميشه واست ميميره

 

+ نوشته شده در  86/06/28ساعت 18:13  توسط ღ♥ღهستیღ♥ღ  |